salam
bara hameye dostan arezoye movafaghiyat mikonam
bara hameye dostan arezoye movafaghiyat mikonam
می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم
من يه ليوان چاي داغ رو به تو ترجيح مي دم .... چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو
باید در زندگی همچون دریا بود تا اگر با سنگهای سخت برخورد کردیم ، سنگها در عمق ما محو شوند نه ما در عمق سنگها !
به حیف نون یه اتوبوس می دن می گن اینو پارکش کن. می ره صندلی هاشو درمیاره به جاش درخت می کاره!
يه روز حیف نون با زنش ميره دكتر ميگه: آقاي دكتر ما بچه دار نمي شيم!
دكتر: چند وقته ازدواج كرديد؟
حیف نون : يك هفته است!
دكتر با عصبانيت : اوني كه گرفتي زنه زودپز كه نيست!
حیف نون تو مشهد بچش گم ميشه نذر مي كنه و ميگه: يا امام رضا دستم به دامنت، بچم پيدا بشه، ديگه غلط كنم بيام مشهد!
نيروي انتظامي ميبينه يه نفر با ماشينش توي ميدون انقلاب هي داره دور ميزنه. بهش مشكوك ميشن. با ماشينشون ميرن كنارش. ميبينن منصور خان زرگنده است. هروقت به سر خيابان كارگر مي رسه ميگه: اي ي ي ي هو ما كجا مي خواستم برم ن ن ننده
دعاي يك زن موفق: خدايا، از تو خردمندي ميخواهم تا همسرم را درك كنم، عشق ميخواهم تا او را ببخشم، بردباري ميخواهم تا شرايطش را بپذيرم، زيرا اگر از تو قدرت بخواهم، او را آنقدر ميزنم تا بميرد!
گرگه بعد از کلی جستجو آی دی شنگول منگول رو گیر میاره، بعد از کلی چت کردن باهاشون قرار می ذاره. وقتی می ره سر قرار می بینه چوپان دروغ گو اومده!
دو تا ماشين با هم تصادف ميكنند. افسر مياد و ميپرسه: كدومتون مقصر بوديد؟ حیف نون ميگه: والله من خواب بودم، نديدم از ايشون بپرسيد.
حیف نون را چگونه براي هميشه ميشود سر كار گذاشت؟ در دو روي يك كاغذ مينويسم: «لطفاً بچرخانيد»
حیف نون ميره خواستگاری، بابای عروس بهش ميگه اون گلی که زدی به يقت خارش اذيتت نمي کنه؟ حیف نون ميگه خارش که نه، ولی گلدونش که تو شلوارمه خیلی اذیتم می کنه!
مردهاي مجرد کمتر از مردهاي متاهل عمر مي کنند. اما مردهاي متاهل بسيار بيشتر از مردهاي مجرد آرزوي مرگ مي کنند
حیف نون ميره کتابخونه کتابشو پس بده. کتابدار ازش مي پرسه کتاب چطور بود؟ حیف نون ميگه : شخصيت زياد داشت ولي داستان و محتوا نداشت!
کتابدار: دفتر تلفن من دست تو چيکار مي کنه؟
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به
مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو
روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه...
راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز
ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و
کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه
باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب
يه فحش ميده و بي خيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از
اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب مقدس روايت
۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: ?به پيش برو و عمل خود را
پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي
خواهي مي رسي?!
نتيجه اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي،
فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!
درس دوم
يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي
کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار
بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي
زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو
گرفت و خورد!
نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني، بايد اون بالا
بالاها نشسته باشي!
درس سوم
يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم
مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش
ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو
برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: ?اول من، اول من!... من مي
خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني
و غمي از دنيا نداشته باشم?... پوووف! منشي ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: ?حالا من، حالا من!... من مي خوام
توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي
آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم?... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد
ميشه...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: ?من مي خوام که اون
دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن?!
نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درس چهارم
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد
حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله
دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در
ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت
ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفکر، زن پيتر
حوله رو ميندازه و ۱۰۰۰ دلار رو مي گيره... زن دوباره حوله رو دور خودش
پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد:
رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که
به من بدهکار بود نگفت؟!
نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و
آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات
قابل اجتناب جلوگيري کنيد!
درس پنجم
من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم...
والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم
دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون
هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي
اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس
راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من
خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و
وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه
همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من
شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق
خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله
ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم
و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره
نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در
آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي
خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم
براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد!
تو جاده يه افسر جلوي ماشين رو ميگيره ميگه : شما بخاطر بستن کمر بند 50 هزار تومان برنده شدين حالا با اين پول
ميخواهيد چيکار کنيد ؟ راننده فکر ميکنه ميگه ميرم گواهينامه ميگيرم ! يه دفعه زني
که بقل دست راننده نشته بود ميگه جناب سروان زياد به حرف هاياين شوهر من توجه نکنيد و قتي مست ميشه يه بند چرت و پرت ميگه ! تو صندلي عقب يه يارو خواب بوده از سر و صدا پا ميشه و چون تو باغ نبوده ميگه از اول گفتم با ماشين دزدي نميشه فرار کرد ! يه دفعه يکي از صندوق عقب ماشين داد ميزنه : بلاخره از مرز گذشتيم ؟
دزدي
صاحب خانه:« آي كمك، كمك! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! كمك لازم نيست، من با خودم چند نفر آورده ام.»
در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»
در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:
- لره ميخواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با آجر ميزنه تو سرش! - کرده سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو بهش ميدن، نگاه ميكنه ميگه: اي بابا، من كه ازينا چهارتا دارم! - يك گروه از محققين انسان شناسي داشتن روي تفاوت مغز نژادهاي مختلف انسان تحقيق ميكردند، اول مغز يك آمريكاييه رو باز ميكنند، ميبينند اي بابا اينا اينقدر با الكترونيك و كامپيوتر ور رفتن كه تو مغزشون پر شده از IC و مدارهاي الكترونيكي. خلاصه ميترسن دست به يك چيزي بزنند خراب شه، زود مغز يارو رو ميبندند. بعد مغز يك ژاپنيه رو باز ميكنند، ميبينند اي بابا اين وضعش از آمريكاييه هم خراب تره و مغزش شده پر از مداراي نوري و چيزاي عجيب غريب، خلاصه مغز اين رو هم جرات نميكنند دست بزنند. بعد جمجمه يك کرده رو باز ميكنند، ميبينند تو ش فقط يدونه سيم ازين ور جمجه رفته اونور. باخودشون ميگن: خوب ما اينو قطع ميكنيم، اگه دييدم خيلي ضايع شد، فوقش دوباره وصلش ميكنيم! خلاصه سيمه رو قطع ميكنند، يهو گوشاي کرده ميافته! - کرده سوار اتوبوس ميشه، ميره يك گوشه واميسته. راننده بهش ميگه: آقا اين همه صندلي خالي، چرا نميشيني؟ تركه ميگه: حالا صبر كن، دو دقيقه ديگه همين يك ذره جا هم پيدا نميشه! - به يك کرده ميگن: 2*2 چند ميشه؟ ميگه: 5 تا! ميگن: برو بابا، 4 تا ميشه! ميگه: آخه من از يه راه ديگه رفتم! - آويني تو جنگ كشتهميشه، به تركه ميگن برو يه جوري به خانوادش خبربده. تركه ميره دم خونشون زنگ ميزنه، زن يارو ميگه: كيه؟ تركه ميگه: ببخشيد، منزل شهيد آويني؟ - لره از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم! - لره ميره امام رضا احساساتي ميشه ميگه: امام علي قربون لب تشنت برم پس كي ظهور ميكني؟! - کرده رفته بوده استخر، مسؤول اونجا ميخواسته واسه شاشيدن تو آب جريمش كنه. کرده داد و بيداد ميكنه كه: خوب بابا همه تو آب ميشاشند! يارو ميگه:آره ولی نه از روی دایو.. - يارو کرده تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، کرده ميگه: بچه صاحابش اومد در رین - دو تا کرده ميرن يك رستوران كلاس بالا، دو تا كوكا سفارش ميدند، بعد هم يكي يك ساندويچ از كيفشون درميارند، شروع ميكنند به خوردن. گارسونه مياد ميگه: ببخشيد،شما نميتونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد. کردا يك نگاهي به هم میکنن ساندویچهاشونو با هم عوض میکنن - چرا با جوراب خوابيدي؟ آخه اينطوري راحتتر ميخوابم! واسه چي؟ واسه اينكه ديشب با كفش خوابيدم، خوابم نبرد! - کرده سرشو قيرگوني كرده بود، ميگن چرا اينجوري كردي؟ ميگه: بينيام چكه ميكرد! - لره داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده، آسفالت زياد مياره، سرعت گير ميذاره! غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش، داشته ميبرده بالاي ساختمون. صاحبكارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري، چرا اينا رو ميگذاري كولت؟غضنفر ميگه: اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت ميكرد! - به کرده گفتند: 17 شهریور چه روزیه ؟ کمی فکر کرد و گفت : فکر کنم 15 خرداد باشه؟!!! رشتیه تا ده سال براي مادرش عزاداري ميكرد و همش گريه ميكرد . بهش گفتند : آخه چقدر گريه ميكني ، ده سال گذشته گفت: "آخه هر وقت يادم ميافته كه موقع خاكسپاريش چه دست و پايي ميزد جيگرم آتيش ميگيره "!!! علي كوچولو از خواب پا ميشه ميبينه مامانش نشسته رو شيكم باباش و داره تند تند بالا پايين ميپره!!!!!!!!!!!! يهو ميگه: مامان داري چيكار ميكني؟ مامانش هول ميشه ميگه: هيچي عزيزم! شكم بابات گنده شده بود دارم بادش رو خالي مي كنم! علي ميگه: مامان جون اين كارا فايده نداره چون فردا كه بري سر كار دوباره دختر همسايه پاييني مياد خونمون با دهنش تو شكم بابا فوت ميكنه،!!!! یارو پيرمرده ميره دكتر، دكتره (علاوه بر نيم كيلو قرص و آمپول) براش آزمايش اسپرم مينويسه. پيرمرده ميپرسه: دكتر جون، جريان اين آزمايش اسپرم چيه؟ دكتره ميگه: چيزي نيست پدرجان، شما اين شيشه رو بگير ببر خونه، شب يك حالي به خودت بده، نتيجه رو بريز تو اين شيشه. خلاصه پيرمرده شيشه رو ميگيره ميره خونه، فردا برميگرده مطب، دكتره ميبينه شيشه همچنان خاليه. ميپرسه: چي شد پدرجان، اين شيشه كه خاليه؟ پيرمرده ميگه: نشد دكترجان.. نشد! دكتره ميپرسه: يعني چي نشد؟ پيرمرده ميگه: والله من ديروز رفتم خونه، اول با دست راست امتحان كردم، ...نشد. بعد با دست چپ امتحان كردم، بازم نشد. بعد با دو دست... نشد كه نشد! خانم روصدا كردم، خانم با دست چپ امتحان كرد، نشد. با دست راست امتحان كرد، نشد. حتي با دهن امتحان كرد، باز هم نشد! خلاصه كبري خانم زن همسايه رو صدا كرديم، ايشون با هر دو دست امتحان كردن، نشد... حتي گذاشتش لاي زانوش... نشد كه نشد! دكتره كف ميكنه، ميگه: خانم همسايه رو هم صدا كردين؟! پيرمرده ميگه: بــعــلــه دكتر جون، خلاصه كه هرچي چندنفري زور زديم، در اين شيشه صابمرده باز نشد كه نشد